حرفهایم. همین الان

:: حرفهایم. همین الان

برمیگردی و میبینی هیچ چیز عوض نشده. درختها همان درختها هستند و آدم ها هم همان آدم ها. پیرمرد هنوز هم کرفس هایش را کنار پیاده رو پهن میکند و آن توپ بنفش-نقره ای که روزی پسر فالفروش ازت خواسته بود برایش بخری هنوز پشت ویترین کفش فروشی ست. همه چیز سرجایش است به جز تو. زخم هایت بیشتر شده امیدت کمرنگ تر. میبینی روزهایی که آرزوی مردن میکردی از روزهای شادی ات بیشتر بوده و  روزهای تنهایی ات از روزهایی که همزبان داشتی بیشتر. دنیا را میبینی که بی اعتنا به تو و دردهایت دارد پوزخند زنان رد میشود. رد میشود و تو را میگذارد که زخم هایت را بشماری و توی آلبوم بگذاری.


+ روی تختم توی خوابگاه نشستم. اتاق هشت نفره ای که هفت تختش اجاره رفته ولی الان به غیر از من کسی توی اتاق نیست. غمگینم. چون کسی هستم که فکر میکردم توانایی انجام هر کاری را دارم و الان میبینم هیچ کاری بلد نیستم. یا حداقل کارهایی که من را به درد بخور نشان دهد. غمگینم مثل کسی که فکر میکند تمام عمرش را اشتباه زندگی کرده.


+ حتی کسی هم که میگه تو رو همینجوری که هستی دوست دارم وقتی پشت تلفن ساکت میشی بهت میگه چقد کم حرفی.


منبع : عقده هاى بدخیمحرفهایم. همین الان
برچسب ها : الان ,میبینی

صد سال تنهایی

:: صد سال تنهایی


بعد کم کم خسته میشوی از نقش بازی کردن. از لبخند زدن به دختر ها در آشپزخانه و پله ها. از حرف زدن با هم اتاقی هایی که حتی یک درصد باهاشون اشتراک نداری. بعد مچاله میشوی گوشه تختت و تا مجبور نشوی پایین نمی آیی. که یادت می رود به کدام دختر سلام میکردی و از آن به بعد همیشه ساکت فاصله اتاق تا آشپزخانه را میروی. که سرت را گرم میکنی تا هیچ کس را نبینی. ری را چند شب پیش میگفت اینجوری تنها میمونی. نشد که بهش بگم بعضیا محکومند به تنهایی. مثل سرهنگ آئورلیانو بوئندیا.


منبع : عقده هاى بدخیمصد سال تنهایی
برچسب ها :

خانه

:: خانه


آن خانه داشت میپوسید و کم کم فرو میریخت. خانه قدیمی نبود. خاطره های بد او را کهنه کرده بودند. از آخرین روزی که کسی در آن پا گذاشته بود هفته ها میگذشت. آن روز ظهر عده ای با عجله آمده بودند و چمدان هایشان را پر کرده بودند از لباس و کتاب هاشان و بعد رفته بودند. حتی زباله ها را هم با خود نبرده بودند. خانه بوی گند گرفته بود. ظرف های کثیف پای ظرفشویی کپک زده بودند. بخاری خانه هفته ها بود که خاموش نشده بود و گلدان ها یکی یکی خشک می شدند. سوسک ها از چاه ها بیرون آمدند و همه جای خانه پخش شدند. اول ماه گذشت و شارژ اینترنتشان تمام شد ولی چراغ سبز مودم همچنان شب ها تنها نقطه ی نورانی کنار هال بود. خانه داشت میمرد و هیچ کس نفهمید که چرا آن روز عده ای خاطراتشان را توی خانه جا گذاشتند.


منبع : عقده هاى بدخیمخانه
برچسب ها : خانه ,بودند ,کرده بودند ,خانه داشت

این حجم از سکوت مرا از پا دراورده است

:: این حجم از سکوت مرا از پا دراورده است


خانه مان را عوض کردیم. اینجا فقط یک اتاق دارد. وقتى یک خانواده چهار نفره در خانه ى یک خوابه زندگى کنند معنى اش میشود: حریم شخصى مساوى با صفر. یعنى دفترچه ات را بیرون بیاورى تا حرفهاى تلنبار شده توى دلت را خالى کنى دیده میشوى، مسخره میشوى. یعنى باید دور وبلاگ نویسى را خط بکشى و به سختى با گوشى ات چند خطى را تایپ کنى. یعنى گریه کردنت را باید ببرى زیر دوش. یعنى تا دیروقت کتاب خواندن ممنوع. فیلم دیدن ممنوع. اصلا حالا که دارم درد و دل میکنم بگذار بگویم که این ننوشتن ها حرفهایم را توى مغزم به ریخته. انگار نوشتن برایم مُسکنى بوده که آرام شوم و بتوانم با دیگران حرف بزنم. حالا ساکت تر از همیشه ام. آدم ها، رفیق ها از من میخواهند حرف بزنم ولى نمیتوانم. سکوتم آنها را میرنجاند. آنها را دور تر میکند در روزهایى که بیشتر از همیشه به آنها نیاز دارم. دلم براى همه چیز تنگ شده. براى خودم، بیشتر.


منبع : عقده هاى بدخیماین حجم از سکوت مرا از پا دراورده است
برچسب ها : یعنى

بزرگ شدن

:: بزرگ شدن


دارم بزرگ میشوم. وقتی که کمتر با آدم ها حرف می زنم. وقتی که نیاز به تعریف کردن تک تک وقایع روز را به تمام آدم های اطرافم از دست دادم، برای خوب شدن حالم پیاده روی تا خستگی تا سر حد مرگ را انتخاب میکنم، تنهایی را قبول کرده ام، دفتری برای نوشتن احساسات ناگهانی ام خریده ام، میوه فروشی های ارزان دور خوابگاه را پیدا کرده ام، با مواد غذایی باقی مانده توی یخچال غذاهای اختراعی درست میکنم، برای باقی مانده پولم برنامه ریزی می کنم، نقاشی تمرین میکنم و به فکر راه انداختن کسب و کار خودم هستم.

دارم بزرگ میشوم وقتی نبودنت را عادت کردم.


منبع : عقده هاى بدخیمبزرگ شدن
برچسب ها : باقی مانده ,میشوم وقتی ,بزرگ میشوم ,دارم بزرگ

هفت خان فراموشی

:: هفت خان فراموشی


راه رفتن و راه رفتن و بغض کردن و زانو درد گرفتن و همچنان رفتن. گریه کردن در شادترین مکان دنیا. بلند کردن آهنگ به امید فراموشی. گیج شدن بین فریادهای دستفروش ها. خستگی و خستگی. بیحس شدن پاها. آرام شدن. خالی شدن. زمزمه کردن با آهنگی که توی گوشم میخواند. سبکی. سبکی سبکی...


منبع : عقده هاى بدخیمهفت خان فراموشی
برچسب ها : سبکی ,رفتن ,سبکی سبکی